تبلیغات
>> ریش سفید علامه - دوشنبه ای در علامه
چهارمی با غیرت ، حمایت حمایت

نگارش در تاریخ دوشنبه 9 آذر 1388 توسط کورش

سلام میخوام اتفاقات امروز  (دوشنبه) رو براتون بگم.
زنگ اول که درسی حفظیاتی به نام هندسه داشتیم که الحمدالله به لطف گام به گام همه بچه ها فیلسوف این درس شده بودن و از یه هفته قبل مساله ها رو برا امروز رزرو کرده بودن تا برن پا تخته حل کنن
. در این حین ناگهان صدایی عجیب از بیرون کلاس اومد همه بچه ها درس رو ول کرده بودنن و دنبال یه راهی برا سرک کشیدن بودن (یکی میرفت دماغش رو بگیره یکی هم سرش درد میکرد ) بقیه هم که راهی پیدا نکردن گوشاشون رو تیز کردن به هر حال زنگ اول تموم شد و زنگ دوم شروع شد که درسی به نام تاریخ بود درسی که از هر لالایی واسه بچه ها خواب آور تر بود. وقتی دبیر مربوطه  داشت در مورد زندگی نامه شاه میگفت اگه کلاس رو یه نگاه میکردی میدیدی که هر کی به یه نحوی خوابیده آقای سهرابی هم که رفت ته کلاس و یه نیمکت خالی اختیار کرد و دراز کشد و خوابید فقط پتو کم داشت . ( متاسفانه به دلایل امنیتی و عدم وجود آنتی جاسوس در کلاس نتونستم عکسی تهیه کنم چه عکسایی می شد حیف ) بعدش که نوبت به همسران شاه رسید یکم بحث جذاب تر شد و تقریبا همه از خواب پریدن و به دنبال عکس همسران شاه تو روزنامه های قدیمی که آقای بن رشید اورده بود ، وشماره های اونایی که الان زنده بودن به شکل عجیب و غریبی میگشتن بالاخره این زنگ هم تموم شد نوبت به زنگ سوم یعنی زنگ امتحان مبانی شد که اکثر بچه ها به خاطر اون فداکاری محسن عساکره که دیروز فرمول حل شده یه مساله رو که همه تو کفش بودن رو تو همین سایت قرار داد بیمی از امتحان نداشتن البته یه فردی از کلاس معروف به خود فروش که فکر میکرد فقط خودش فرمول رو حل کرده و به هیچ کسی هم نمیداد تا زنگ سوم نیومد و از هیچ چیز خبر نداشت و فکر میکرد تنها بیست کلاسه ، همه رفتیم سر جلسه آقای خود فروش که دید همون سوال اومده یه پوزخندی زد و یه جوری بحثش رو پیش انداخت که یهو صدایی از طرف دبیر شنید که راه حل تو غلط ، بعدش هم دید همه به شکل معجزه آسایی اون سوال رو بلدن . حالا نوبت بچه ها بود که بهش بخندن و بچه ها هم اونو بی نصیب نذاشتن و همه بهش خندیدن و اونم سوخت . زنگ تفریح هم همه تو پاتوق جمع شدن ( همون که عکسش هم هست ) و به خواندن آهنگ های بندری نظیر ( مو سوختم ، مو برشتم و ... ) روی اوردن.
زنگ چهارمم که فیزیک بود با حرف های همیشگی آقای معلم
تموم شد و خبر خاصی نبود.

بازم بابت نداشتن تصویر عذرخواهی میکنم و دلیلش هم فقط وجود یه جاسوسه پس ببخشین.
اینم از اتفاقات امروز نظر یادتون نره




طبقه بندی: دست نوشته های ما، 

              نظرات ()