تبلیغات
>> ریش سفید علامه
چهارمی با غیرت ، حمایت حمایت

نگارش در تاریخ پنجشنبه 26 شهریور 1394 توسط کورش

بعضی وقتا میام اینجا یه سری به خاطرات میزنم، برام جالبه با اینکه وبلاگ نه آپدیت میشه نه اتفاقی توش میوفته هنوزم بازدیدکننده داره، وبلاگی که بچه های خودمونو خودم هم فراموشش کردیم.
یه زمانی منتظر بودیم بزرگ شیم که موقع آب خوردن زیر پا کلاس پنجمی ها له نشیم، اونقدری بزرگ شدیم که دوبار پشت سر هم ریش سفید دبیرستان شدیم، تنها دوره ای بودیم که دو سال متوالی ریش سفید بود، حالا دیگه اکثرا ریش سفید دانشگاهامون هستیم و یا دانشگاه هم تموم کردیمو ...
زود میگذره، ولی خوبه همیشه یه جایی باشه که این لحظه ها توش ثبت بشن، هر دورانی زیبایی های خودشو داره، دوران دبستان، دوران شیرین کودکی و دوستی های صاف و ساده، دوران راهنمایی و نداشتن مشق شب، دوران فوق العاده دبیرستان و پایه شدن بچه ها و شیطنت های جوونی، دوران دانشگاه، دوران آزادی، دوران وابستگی، دوران قرار گرفتن رو مرز خطر، دوران بزرگ شدن و ...
همه لحظه ها شیرینی خاص خودشونو دارن کافیه حسشون کنیم.
تو هر سن و تو هر لحظه و دورانی که هستید شاد باشید.





              نظرات ()

نگارش در تاریخ جمعه 28 شهریور 1393 توسط کورش

" ریــش سـفــیــــد عـلـامــــه "
یادش بخیر، چه خاطراتی رو با این وب داشتم.
امروز بعد از مدتها به وبلاگی که سه، چهار سال پیش باهاش خاطرات خیلی خوبی داشتم سر زدم.
برام جالب بود با وجود اینکه سه سال از خاموشی این وب میگذره، اما هنوز بازدید کننده داشت.
یاد اون زمان بخیر بچه ها هی بهم میگفتن پس کی آپ میکنی ؟ از اونور ناظم وقت ، آقای سلطانی غیر مستقیم میگفت آبرو مدرسه رو نبری با این وبت
دقیق یادم نیست چه جور شد که وب رو زدیم، یا پیشنهاد رضا به من بود یا پیشنهاد من به رضا، خلاصه هرچی که بود دو تایی کلنگشو زدیم.
حتی یادمه اون اوایل نمی تونستم بنویسم، قلم خوبی نداشتم(بخوام بهتر بگم، اصلا قلم نداشتم )، بیشتر رضا رو وادار میکردم بنویسه، تا اینکه سال چهارم رضا رفت خوارزمی و تنها شدم.
بعضیا رو الکی الکی نماد کردیم، بعضی ها هم از دستمون ناراحت شدن.
هی یادش بخیر، چه سوژه هایی داشتیم اون موقع :
لباس فرم جدید - بــنــفش - هکر - یاقوت سبز - سند تو آل و ...
دلخوشی ما نظر بازدید کننده ها بود، دلخوشی بازدیدکننده ها آپ کردن ما.
یادمه یه بار از طرف میهن بلاگ وبلاگمون بهترین وبلاگ هفته انتخاب شده بود، حسابی چیزکیف (خرکیف) شده بودم.
تیکه کلاما بچه ها هم جالب بود اون موقع،
از " گستاخ " بابک که فراموش شدنی نیست گرفته تا " طرز کار باسکول "ِ سینا سولقا که هرمعلمی رو میدید اینو ازش می پرسید.
اون اواخر هم زبون چپکی مد شده بودو یه عده پچکی حرف میزدن.
یاد معلما و تیکه کلاماشون هم بخیر؛
" تررررمووودینامیک " گفتن آقای غلامی
" شیشت "ـ آقای کاردار
" ببین آقا " ی جناب داوودی
" بنی هاشم" ِ مستر مشایخی
و تیکه کلام های فوق العاده زیاد و شیرین جناب درشمالی که معروف ترینش فکر کنم "خر ِ احمق" بود
......
اون آخریا بعضی از دوستانی که در شرف ریش سفید شدن بودن، وب رو میخواستن، اما خب به کسی ندادیمش ، تار عنکبوت بست و به خاطره ها پیوست.
یکم متن طولانی شد، میدونم خوندنش از حوصله ی فیس بوک نوردان یکم به دوره، اما خب تا حدودی از عمد باعث شدم متن طولانی بشه که بعد از سه سال با این متن، وبلاگ رو هم یه آپدیتی کرده باشم.
البته اینم بگم که پسورد وبلاگ یادم رفته ، یه سری اقدامات انجام دادم، ببینم اصلا میتونم وارد قسمت مدیریتش بشم که این متنو اونور هم کپی کنم یا نه.
خب دیگه برا "حُسن ختام برنامه"(اینم یکی دیگه از تیکه کلاما مستر درشمالی بود) قبلاً یکم شلوغ بازی میکردیمو تهش میگفتیم نظر یادتون نره، اما از اونجایی که الان بزرگتر شدیم و باید یه خورده سنگین تر باشیم
فقط این قسمتش رو میگم:
تا درودی دیگر بدرود

------------------------------------------------------------------------

پ ن 1 : این مطلب اول در فیس بوک شخصی بنده نوشته شده و بعد در اینجا هم کپی شده.
پ ن 2 : با رشادت های فراوان و سوزاندن مقدای سلول خاکستری، پسورد وبلاگ یادم اومد.
پ ن 3 : اگر از تیکه کلام های اون زمان چیزی یادتون هست، و یا خاطره ای دارید، توی قسمت نظرات به اشتراک بذارید.




طبقه بندی: دست نوشته های ما، 

              نظرات ()

نگارش در تاریخ چهارشنبه 29 خرداد 1392 توسط رضا


"سومایا" تعریف کرد که چطور یک هفته بعد از کشته شدن سگ‌اش آن‌قدر دلتنگ و بی‌تاب شد که جسد را از خاک بیرون کشید تا یک بار دیگر دوستش را درآغوش بگیرد... تصور لحظه‌ی دیدار مجدد آن‌دو به‌قدری ساده و ترسناک بود که نیاز به توضیح "سومایا" نداشتم و دنبال راهی برای عوض کردن صحبت می‌گشتم و پیدا نمی‌کردم و او داستانش را با ذکر جزئیات تعریف و تمام کرد اما چیزی از بوی تعفن لاشه‌ی سگ مرده نگفت، اشاره‌ای به کرم‌ها و جسد تجزیه شده‌اش نکرد و حرفی از احساس مشمئز کننده‌ی دیدار یک جسد نزد... تکان‌دهنده بود که تعمدی در پنهان کردن جزئیات ترسناک ماجرا نداشت چون در واقع متوجه هیچ‌کدام‌شان نشده بود...

                                                                ***

گاهی بیلچه و فرچه‌ای کوچک برمی‌دارم و سراغ باغچه‌ی خاطراتم می‌روم. هرگوشه‌اش آدمی را چال کرده‌ام، از دفن بعضی‌شان چند روز گذشته، بعضی دیگر چند سال است آن زیر هستند. ذره ذره خاک‌ را کنار می‌زنم تا باغچه‌ام به گودالی مبدل شود و در آن فرو بروم و بتدریج گوشه‌ای از کاسه‌ی سر آدمی که زمانی زنده بوده یا در زندگی من بوده نمایان شود. آن‌وقت مثل یک کاشف آثار باستانی با فرچه‌ای نرم خاک متراکم را با حوصله و صبر از روی استخوان گونه و حفره‌های خالی چشم‌ها پاک می‌کنم و محو زیبایی موجودی می‌شوم که قرن‌ها از مرگش گذشته...

                                                                ***

نوشتن در وبلاگی که دو سال است مرده دست کمی از نبش قبر ندارد... خاطراتش اما همیشه عزیز است...

کسی هنوز اینجارو یادشههههههههه ؟؟؟






              نظرات ()

نگارش در تاریخ جمعه 31 تیر 1390 توسط رضا

سلامُ علیک خدمت عاشقان این وب
ایشالا که حال همتون خوب باشه .
میبینم که جیـــــــــتغ کوروش داد و هوار هموتونو در آورده :D
خیلی وقته که اینجا جز چند تا نظر چیزی ننوشتم . اونقدر که شاید خیلیاتون منو نشناسین . رضا هستم (otis سابق ) یکی از دو بنیانگذار این وب . یه سال قبل برای اینکه حداقل یه سالو مثل آدم درس بخونم مجبور شدم از علامه برم و اینجوری شد که از بچه ها جدا شدم .

به اصرار کوروش جون و به خاطر قولی که داده بود برا up قرار شد اتفاقات این یه سالی که نبودم رو از زبون خودم بنویسم .


برا اینکه مطلب یکم طولانیه < قیافه وب ژشت میشه > برین ادامه مطلب

......


ادامه مطلب

طبقه بندی: دست نوشته های ما، 

              نظرات ()

نگارش در تاریخ پنجشنبه 9 تیر 1390 توسط کورش

کـــــنـــــــــکـــــــــــــــور تموم شد

همه با هم جــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ




به زودی آپ میکنمو مطلب می نویسم ، فعلا همه با هم جــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــغ




              نظرات ()

نگارش در تاریخ دوشنبه 9 خرداد 1390 توسط کورش

سلام ، خودم میدونم دارم دیر آپ میکنم ، اما از اونایی که تنهامون نذاشتن ، صمیمانه قدردانی میکنم

امتحانامون تموم شدن ، ایشالا فردا هم کارنامه هامون رو میگیریم و بیشتر بچه ها هم خدا رو شکر نتایج خوبی اوردن.
و ایشالا تو کنکور هم موفق باشیم


شاید فردا ، آخرین روزی باشه که دیگه مدرسه میریم ، اما قطعا این وبلاگ آخرین روزش و آپش نخواهد بود ، فعلا خبری از خدافظی نــــــیـــــــســـــــــــــــــــــت


راستی برنده های مسابقه قبلی ، جلال و احسان بودن که جایزه هاشون هم بهشون تحویل داده شد.


پست امروز ، از حواشیه این مدته که خبری ازمون نبود .



پرده اول :

اولین امتحانمون دینی بود ، که نسبتا هم آسون نبود و یاد آور امتحانا نهایی پارسالمون بود ، به هر حال امتحانو دادیم و خوب هم از آب در اومد ، اما درس و امتحانو مدرسه رو که بذاریم کنار ، اون زمانایی که بعد از مدرسه میرفتیم و تاب میخوردیمو نمیشه ازشون گذشت ، با ماشین بی ماشین ، با پیاده بی پیاده
صحنه ها و منظره هایی که میدیدیم، حوادث جور باجورو و ناجورو هر چی که فکرشو بکنین ...
خلاصه هرچی که بود تموم شد اما  یاد و خاطره هاش تو ذهنه هممون میمونه



پرده دوم :

زیاد توضیح نمیدم اما درباره این دوتا عکس هرچی به ذهنتون میرسه ، بگین



- اینجا علامه است یا مولوی !!؟؟؟


http://koorosh123.persiangig.com/DSC_0081.jpg


http://koorosh123.persiangig.com/DSC_0080.jpg





پرده سوم :

دو تا کلیپ  باحال از کلاس ، که فقط میتونم بگم ، هرکی نظر نذاره ....



کلیپ اول : اسم این کلیپ رو " میو میو " گذاشتم ، که تنها توضیح من اینه که با دقت فیلم رو ببینید و به صدای گربه ای هم که تو فیلم افتاده خیلی دقت کنید




[http://www.aparat.com/v/19df34e5a4cbdb9c7a41acd3fbd7122213906]

دانلود ویدیو






کلیپ دوم : و اما کلیپ دوم از حواشیه امتحان فیزیکه ( اخرین روز مدرسه ) ، تصاویر واضح هستن




[http://www.aparat.com/v/62cb1b02c845efe41e4f41b8c1fc87fd13810]








و منتظر آپ های بعدی ما باشید ( + تصویر )



ما رو از نظرا قشنگتون بی نصیب نذارین



تا درودی دیگر بدرود ...






طبقه بندی: دست نوشته های ما،  سوژه تصویری، 

              نظرات ()

نگارش در تاریخ یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 توسط کورش

سلامی صمیمی و خاکی به اندازه خاکای این روزای ممکو

خوبین همگی ؟

خوب دیگه حال و احوال کافیه

یادتونه ریش سفید ، امسال با اولین پستی که آپ شد ، چی بود ؟
اونایی که امسال از اول سال باهامون  بودن ،شاید یادشون بیاد
اولین پست امسال ، عکسی از اولین روز مدرسه بود ، که بعد از پایان کلاس گرفتیم و متاسفانه الان از رو سروری که عکس رو آپلود کرده بودیم پاک شده


و اما امروز ، عکسای مربوط به روز آخر مدرسه رو میخوام بذارم ، روزی که دیگه به طور رسمی مدرسه رفتنمون ، سر کلاس مدرسه نشستنمون ، تموم شد و ایشالا همه از این به بعد سر کلاسای دانشگاه بشینیم



تو آخرین  روز مدرسمون یه زنگ بیشتر نداشتیم ، که اونم زنگ فیزیک بود ، چون تنها درسی بود که هنوز تموم نشده بود و دو سه روز قبل از اون دیگه مدرسه رفتنو تعطیل کرده بودیم ، که این یه زنگ مونده بود که دیگه به طور کلی تعطیل شد


البته اون یه زنگ هم امتحان بود ، که اونم چه امتحانی شد
، ( بعدا کلیپاشو خواهید دید )
و اما بعد از امتحان که دیدیم هوا خوب و ابریه ، یه تعدادیمون با هم رفتیم تاب خوردیمو چند تا عکس گرفتیم که از همش این جالب تر بود که وقتی رسیدیم به خونه هوا خاک شد


بیشتر از این توضیح نمیدم ، به ادامه مطلب مراجعه کنید
 


ادامه مطلب ...

طبقه بندی: دست نوشته های ما،  سوژه تصویری، 

              نظرات ()